loading...

رمان

بازدید : 8
يکشنبه 18 آذر 1403 زمان : 13:56

نویسنده=Ayhan_mihrad

(رمان کوتاه )استراتژی عشق و زندگی

به نام خالق عشق

..من یک نویسنده هستم..یک آدم معمولی که فقط داستان و رمان مینویسه..اما این رمان ها حرف هاییو بیان میکنن،که خیلی وقته توی قلبم حبس شدن..حرف هایی که شاید برای یک نفر ارزش شنیده شدن داشته باشن..امیدوارم از داستانم لذد ببرید..

همونطور که گفتم من یک نویسنده هستم..میتونم توی داستانام‌‌..به یک نفر زندگی ببخشم..یک نفرو بکشم و از بین ببرم..دو نفرو عاشق هم کنم..عشق دونفرو خراب کنم..یک نفرو خوشحال کنم و حتی یک نفرو ببرم زیر تیغ جراحی..درسته توی دنیای ما نویسنده ها میشه هر کاری انجام داد..

روز اول:

توی پیاده‌رو قدم میزدم و دستام داخل جیب لباسم فرو کرده بودم..از جلو یک کافه رد میشدم..که به طور اتفاقی صدای یک دخترو شندیدم..که میپرسید=عشق چیه؟..

سوال قشنگی بود..به راهم ادامه دادم و روی نیمکت نشستم..نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد..دختر بچه ای به لبخند شیرینی از جلوم رد شد..دنیای بچگی چیز ارزشمندی هست..

دوباره به اون پرسش فکر کردم..عشق چیه؟..

یک کلمه هست که تعریف های زیادی داره..ولی هرچیزی باشه..اینو میدونم که در کنار زندگی معنا پیدا میکنه..

روز دوم:

من یک خبر نگار هستم..امروز روز استراحتم هست..روزنامه می‌خوندم که یک مطلب نظرمو جلب کرد..نظرهای متفاوت مردم درباره زندگی..:

۱_من زندگی کردم..عاشق شدم..و الان زندگی خوبی رو در کنار همسر و فرزندانم دارم..

۲_من زندگی کردم..درس خوندم..به رشته مورد علاقم رفتم..عاشق شدم..و ازدواج کردم..

۳_من زندگی بدی داشتم..عاشق شدم..بهم خیانت شد..مامانم از دنیا رفت..و افسرده شدم..

۴_من زندگی کردم..عاشق شدم..بهم خیانت شد..افسرده شدم..قصد خودکشی دارم..

۵_من زندگی کردم..درس خوندم..عاشق نشدم..چون از عاشق شدن میترسم..

_گزینه پنجم نظرمو جلب کرد..ترس از عاشقی..عشق چیز ترسناکی نیست..به شرطی که در انتخاب معشوق دقت کنیم..عاشق شدن کار ساده ایه‌..تقریبا مثل آب خوردن..اما محافظت از این عشق و دور بودن از خیانت کار ساده ای نیست...و هرکسی این قدرتو نداره..

عشق چیه؟..تاحالا فکر کردی؟..ساده ترین تعریفش اینه:دو نفر عاشق هم میشن..و ازدواج میکنن و بچه دار میشن..

،اما ممکنه این عشق به سادگی خراب بشه..

بیاید برای درک بهتر این کلمه اونو باز کنیم..

ع ش ق. عشقو به اقیانوس تشبیه میکنم..یک اقیانوس عمیق و پهناور و بی انتها..زلال و شفاف..و از همه مهم تر..بدون خیانت و هوا و هوس..ما برای به دست آوردنش باید توی این اقیانوس غرق بشیم..طوری که هیچ راه برگشتی وجود نداشته باشه..

الان یک صندوق پر از ثروت وسط اقیانوس تصور کن‌..اون زندگیمون هست..یک صندوق با ارزش..

بعضی ها این اعتقادو دارن:(ما زندگی میکنیم تا عاشق شویم..)

یا حتی برعکس:(ما عاشق میشویم تا زندگی کنیم..)

باید برای همه اعتقادات احترام قائل بود..

روز سوم:

توی خونه..روی کاناپه نشسته بودم..کسی جز خودم نبود..به فرش اتاق چشم دوخته بودم..صدای تیک تاک ساعت توی اتاق اکو میشد..بی حوصله بودم..افسرده بودم..کلاهم رو سر کردم و از خونه بیرون زدم..بی هواس توی پیاده‌رو قدم میزدم..هوا سرد بود‌..همه جا تاریک بود ..خیابون از همیشه خلوط تر بود..داشتم فکر میکردم..آدما موقع مرگ چه حسی دارن؟..به چه کسی فکر میکنن؟..دوست دارن کی پیششون باشه؟..و یا چه آرزویی دارن..به عنوان آخرین آرزو..،جلو چشمام تار بود..

یهو محکم به یک نفر برخورد کردم..زمین خورد و سرش به دیواره های کوتاه بولوار برخورد کرد ..صدای شکسته شدن سرشو شنیدم..خون سرخ رنگش روی زمین و لباسام پاشیده شد..دستمو روی زمین کشیدم..خونش همه جا پخش شده بود..گرم بود..خونش داغ بود..بلند شدم..گوشام سوت میکشیدن..سرم درد وحشتناکی داشت‌..قلب تند تند به قفسه سینم کوبیده میشد..من..من الان..اونو کشتم؟!..نه..نه..من چکار کردم؟؟..متوجه جیغ یک دختر شدم..داشت با پلیس تماس میگرفت..ناخداگاه شروع به دویدن کردم..در حالی که از اونجا دور میشدم..اشک هام گونه های یخ زدمو خیس کردن..من هیچی جز یک قاتل عوضی نیستم!‌‌..من برای هیچکس سودی ندارم!..خدایا من چه سودی برای این دنیا دارم؟!‌‌..میخوام بمیرم..آرزو میکنم همین الان بمی..

_قبل از اینکه حرفم تموم بشه متوجه بوق بلند یک ماشین شدم..سرمو برگردوندم..اما دیگه دیر شده بود...

روز چهارم:

زندگی کوتاهه اونقدر کوتاه که متوجه گذر زمان نمیشیم..دقیقه مثل چرخش کره زمین..اون میچرخه اما ما متوجهش نمیشیم..

چرا توی این روز های کوتاه...از زندگیمون لذت نمیبریم؟..

از یک نفر شنیدم که : عشق مثل قهوه تلخه.

توی خیلی رابطه ها هم عشق مثل عسل شیرینه..

،عشق ظالم نیست..ما انسان ها در انتخاب معشوق چشم دلمونو باز نمی‌کنیم..مشکل از ماست..سرنوشت ناپاک نیست..این ماییم که عمر خودمونو طوری حدر میدیم..که اصلا فرصت نگاه کردن به اطرافمون رو نداریم..چرا ما انسان ها اینقدر محدودیم؟.

..اگر..میتونستیم همدیگه رو درک کنیم..دنیا جای قشنگ تری میشد..کاش همه عشق ها واقعی بودن..پاک و بدون خیانت..خالص و بدون سیاهی..زیبا و لذت بخش..به قول شکسپیر..من همیشه احساس خوش‌بختی میکنم..میدونی چرا؟..چون من از هیچکس انتظاری ندارم..انتظارات همیشه آسیب زننده هستن..زندگی کوتاهه..چرا یکدیگرا درک نکنیم‌‌..عاشق زندگیت باش..خوشحال باش ..به کسی توهین نکن..خودتو جای اونا قرار بده ‌..

چرا یک زندگی شاد در کنار هم نداشته باشیم؟..لبخند بزنیم..فقط واسه خودمون زندگی کنیم..قبل از اینکه حرفم بزنیم،گوش کنیم..قبل از اینکه بنویسیم، فکر کنیم..قبل از اینکه خرج کنیم، پس انداز کنیم..قبل از اینکه دعا کنیم، ببخشیم..قبل از اینکه صدمه ببینیم،حس کنیم..قبل از اینکه متنفر باشیم،عاشق باشیم..قبل از اینکه یک کارو ترک کنیم،تلاش کنیم..و قبل از اینکه بمیریم،زندگی کنیم..لذت ببریم..به جای ترک کردن،درک کنیم..قبل از گفتن هر حرف و یا نظر..باید فکر کنیم..

برای مثال از عشق..یک پارت از رمانی که چند سال پیش نوشتم آماده کردم..آتش و سپهر دو برادر که بعد سال ها به هم میرسن ولی سرنوشتشون نمیزاره خوشبخت باشن و یک زندگی عادیو در کنار هم داشته باشن..

|حالا یک ماهه که سپهر تو کما هست و آتش مثل یک بیمار روانی شده..

جواب هیچکسو نمیده.. صدای هیچکسو نمیشنوه.. به زور یکم غذا میخوره.. و هرشب بیداره.. و تو این یک ماه کلا هر شب هر ظهر و هر صبح.. اینطور بگم کل 24ساعتو پیش سپهره و باهاش حرف میزنه.. ساسان یک دکتر آورده تا معاینش کنه دکتر گفته مبتلا به بیماری جنون شده... .

آتش دور و اطرافش براش مهم نیست فقط و فقط سپهر.. .

آتش=سپهر؟ کی بیدار میشی؟ اگه بیدار نشی منم بیدار نمیشم اگه بمیری منم میمیرم.. لطفا! خواهش میکنم! سپهر؟ جوابمو نمیدی؟

ساسان و بقیه که داخل اتاق بودن و به آتش نگاه میکردن اعصابشون خرد شده بود.. واقعا آتش تو شرایت سختی بود پرهام وقتی آتشو میدید گریش میگرفت.. بچه ها دلشون برای آتش میسوخت.. .

آتش=حالا یک ماهه خوابی.. احتمال مرگت به 99درصد رسیده.. پس احتمال مرگ من 100در صده... . به صورت سپهر خیره بودم.. مثل همیشه.. دکترا فرم های اهدای عضو رو آوردن..منم کاغذا رو پاره کردم..اونا از بهوش اومدنت قطع امید کردن.ولی من مطمئنم برمیگردی...ــــــــــــــ

یهو دستگاهی که کنار تخت سپهر بود یک صدای بوق بلند داد که کل اتاقو برداشت.. یهو همه دکترا و پرستارا ریختن تو اتاق چی شد؟ ساسان و بچه ها بازومو محکم گرفتن و به زور بردنم بیرون از اتاق..

آتش با فریاد=ولم کنیــــــد

من باید پیش سپهر باشم! ولم کنیــــد.. سپهــــــــــــر

آتش داشت اسم سپهر رو فریاد میزد و از پشت شیشه دکترا رو که دستگاه شکه الکتریکی رو روی سینه سپهر گذاشته بودن رو تماشا میکرد و التماس میکرد که نمیره... .

ضربه اول_

ضربه دوم_

ضربه سوم ــــــــــــــــــ

آتش با تموم توان اسم سپهر رو فریاد زد یهو یک پرستاره سوزن بیهوشی رو بهش تزریق کرد و بیهوشش کرد.. . صورتش پر از اشک زیر چشماش کبود.. بدنش لاغر... اون... همراه سپهر مرد..|

عشق توی زندگی ما نقش های زیادی داره..دلیل خوش‌بختی.. یک قاتل سریالی..یک موضوع بی اهمیت و هزار تا اسم و نقش دیگه..هر عشقی..به هر سختی و آسونی باشه..مرگ بهش پایان میده..پس چه بهتر توی دوران زنده بودنمون عشق درستی رو انتخاب کنیم..شاید بعد از یک شکست توی عاشقی ،فرست دوباره عاشق شدنو داشته باشیم..ولی اگر اگر همه عمرمون صرف چیز بی اهمیتی کنیم ..دیگه فرصتی برای زندگی و یا جبران اشتباهاتمون نداریم..

کسی نیست که تاحالا توی زندگیش اشتباه نکرده باشه..چه زیر چه بزرگ..به قول معروف زندگی هیچکس سفید یکدست نیست..هر زندگی برای زیبا شدن به سیایی هایی نیاز داره..مثل یک بوم نقاشی..وقتی فقط رنگ سفید قابل تماشا باشه..جذابیت خاجی نداره..اما با سایه ها زیبا میشه..اما به شرطی که اون سیاهی ،سراسر بوم نقاشیو تیره کنه..

روز آخر: من یک خبر نگار دوره کرد آمریکایی هستم..به نظرم زندگی کاهی وقت ها بخاطر اطرافیانمون برامون سخت و غیر قابل تحمل میشه..مثل حادثه کلمباین

حادثه ای که بیست و پنج سال پیش مورخ سال ۱۹۹۹ آوریل در یکی از شهر های ایالات متحده آمریکا، به وقوع پیوست..شاید برای ما موضوع جدیدی باشه‌..اما برای ساکنین آمریکا بارها و بارها تکرار شده..اون موضوع چیه؟..'دانش آموزانی اسلحه به دست'

در اون حادثه به یاد ماندنی دو دانش آموز هفده و هجده ساله به نام های:اریک (Eric)، و دیلان (Dylan)

به مدرسه خود با اسلحه های گرم حمله کردند..سیزده نفر را کشته و بیست ‌و چهار نفر را زخمی کردند و در آخر در کتاب خانه مدرسه اسلحه هایشان را رو به هم گرفتند و خودکشی کردند..

درسته ..اونا زندگی خوبی نداشتن..اما تقصیر اونا نیست..تقصیر قوانین آمریکا است..در سال های اخیر هر کسی ..از یک کودک پنج ساله تا یک پیرمرد ..مرد ها و زن ها ..مجوز حمل اسلحه داشتند..توری که هر نوع اسلحه گرمی در مغازه های آمریکا به قیمت های ارزانی قابل خرید بودند..

به همین دلیل قتل در آمریکا بسیار بوده..در آن زمان حادثه تیر اندازی در مدارس اوج گرفته بود..‌و نوجوانان زیادی به قتل رسیدند..اما با گذشت زمان از حمل اسلحه جلوگیری شد و مدارس سختگیر تر شدند..

..

(هر انسان نوعی است..)

هیچکودم از ما انسان ها در سراسر زمین..زندگی و سرنوشت متشابهی نداریم..در کل دنیا اثر انگشت هیچکس شبیه دیگری نیست..

کاش روزی برسه که قدرت درک و فهم آدما اونقدر زیاد شده باشه که دنیا جای بهتر و آرامش‌بخش تری برای زندگی شده باشه..

به امید آینده ای که پیش روی همه ما انسان ها است..

'پایان'

بازدید : 11
پنجشنبه 15 آذر 1403 زمان : 19:25

قتل عام شب

پارت هفتم.=

آتش=آره بابا اونجا یکم آب شل میریختن تو حلقمون الان آزادی داریم و چهار سیخ جوجه کباب!. آتش=جوجه ها که پختن عین نخورده ها با نون سنگک افتادیم به جونشون. آتیلا با دهن پر و چشمای گرد=هق.. خوش.. مزن! داداش دمت گرم! آتش=بخور نوش جونت!

بعد از اینکه خوردیم رفتیم تو اتاق خواب.. آتیلا زود خوابش برد منم یکم تو گوشیم چرخیدم و خوابم برد.. . آتش=صبح که بیدار شدم دیدم یک چیز خوش بو زیر بینیمه چشمامو که باز کردم دیدم آتیلا مثل عادت بچگی هاش تو بغلم گوله شده منم محکم بغلش کردم.. آتیلا =آیی له شدم!

آتش =ساعت خواب؟

آتیلا =هرکس زودتر رسید پایین برندست! و مثل برق پله هارو 2تا4تا کرد رفت پایین.. آتش =هی قبول نیــــــست! آتیلا =من بردمــــــ... . آتش=اونطوری نگاه نکن میدونم امروز نوبت توعه ماشینو برونی اوکی قبوله!. یهو چشمای آتیلا برقی زد=دمت گرم! حالا پاشو دوتا نیمرو آتش پز درست کن! آتش =دیگه داری پرو میشیا! پاشو تنتو جمع کن به من چه؟ آتیلا =اوکی اوکی! ولی احتمال داره با خوردنش بری تو کما! آتش=عیب نداره🙂آتیلا=😐باوشه.. آتش=بعد از صبحونه اماده شدیم رفتیم باند به همه افراد گفتم ردشو بزنن، جاسوسامو فرستادم دنبالش، کسی که برادرم نتونست بکشتش و اون برادم یعنی آرشو کشت اون سبب تموم بدبختیامون شد.. اون.. پدرو مادرمونو جلوی چشمامون کشت.. کل دنیا میدونن قسم خوردم خودم با دستای خودم گردنشو بزنم.. و انتقام خونوادمو بگیرم حتی اگر خودم کشته شم..

ادامه پارت هفتم=

2ماه گذشت و خبر آزادیه سپهر و امیر و آیهان به گوش آتش رسید.. . و آتش تو این دو ماه فهمیده بود که سپهر پسر همونیه که دنبالشه.. و ممکن بود یک باند بر علیه آتش بسازه پس آتش دستور داد هر سه نفرو مخفیانه بدزدن و تو شکنجه گاه باند زندانی کنن و از زیر زبون سپهر حرف بکشن و اگر چیزی نگفت به مرگ تهدیدش میکنن تا پدرش بخاطر جون پسرش خودشو نشون بده(ولی اصلا جون پسرش براش مهم نیست!)

این یک معمای بزرگه...

که هم به سپهر مربوطه هم به آتش..

خیلیا قراره سر این معما کشته بشن.. کسایی جدیدی بیان..

مشکلات و دشمنی های بزرگی به وجود بیاد..

ممکنه بازی سخت گیرانه سرنوشت..

تازه شروع بشه..

ولی بعد از هر سختی خوشبختیه...

نمیشه سرنوشتو دست کم گرفت..

"محکوم ب زندگی"

پایان پارت هفتم..

امیدوارم لذت برده باشید..متاسفم بخاطر تاخیر..و ممنون برای بازدیدتان از سایت..

بازدید : 20
چهارشنبه 14 آذر 1403 زمان : 17:39

قتل عام شب..

پارت ششم..

آتش سرشو تکون داد و وارد دفترش کارش شد آتیلا هم پشتش اومد، آتش=دلم برای اینجا تنگ شده بود..

آتیلا =عاام میش.. آتش=آره آره میخای بری پیش آتوسا برو من میرم خونه بعد اگر خواستی بیا. آتیلا =باشههه.

(و از باند خارج شد )

آتیلا=از باند زدم بیرون داشتم سمت پارکینگ میرفتم که یهو یک نفر نا خبری سرمو رو به عقب کشید و زیر گردنم چاقو گذاشت.. آتیلا=ک.. کودوم خری هستی؟

؟؟= تکون نمیخوری..

آتیلا= یک لحظه نفس تو ریه هام حبس شد.. اون صدا.. اون مردی که روم چاقو کشیده.. همون عوضی هست که من و خواهرمو یتیم کرد خودشه! همونی که خونمونو آتیش زد و پدر و مادرم تو آتش سوزی مردن و من و آتوسا تو خیابونا ول میچرخیدیم و آتوسا گریه میکرد یهو دستی رو شونم نشست برگشتم و دیدم یک پسر مو قرمز با چشم های آتشین بهم خیره شده و نفس نفس میزنه آتیلا=تو کی هستی؟ آتش=آتش هستم من تو خونه حوصلم سر رفت از پنجره اتاقم فرار کردم میای بریم پارک بازی کنیم؟ آتیلا=باشهه.. اون روز یک عالمه بازی کردیم.. آتش=خیلی خوش گذشت تو خونوادت نگرانت نیستن؟ آتیلا با صدای بغض دار=دیشب خونوادم مردن.. که یهو تو آغوش گرم آتش فرو رفت و بغضش شکست.. آتش=میخای من داداشت باشم؟ و با من و برادرم آرش زندگی کنی؟ آرش رئیس یک بانده منم مامان و بابام مردن.. آتیلا=باشه... یادش بخیر اون موقع هفت سالمون بود آتش واقعا برام برادر شد.. که با صدای بلند گولوله کنار گوشم از افکارم اومدم بیرون و دیدم لباسم پره خونه وقتی پشت سرمو دیدم اون مرد یک گوله وسط پیشونیش خالی شده بود وقتی برگشتم دیدم آتش با نگاه ترسیده

ادامه پارت ششم=

نگاهم میکه.. آتش=آتیلا؟ خوبی؟ آتیلا=بازم نجاتم دادی.. داداشی! آتش محکم آتیلا رو بغل کرد و زیر لب گفت=پس دوباره یادت به بچگیامون افتاده بود؟ اگر یک مو از سرت کم میشد.. آتیلا=خب؟ آتش=خودم کچلت میکردم!(و هردوشون خندیدن) آتیلا=داشتیم با آتش میرفتیم خونه که یهو یکی محکم از پشت بغلم کرد، وقتی برگشتم دیدیم آتوسا هست منم بغلش کردم، آتوسا=خیلی کله شقید! پسرای بد کلی نگرانتون شدم! آتش و آتیلا=ببخشید!

آتیلا=آتوسا من میخام امشبو پیش دادا آتش باشمم. آتوسا=عالیجناب شما که هرشب پیش آتش هستی. آتش=خب ولش کن

آتوسا=به پای هم خیارشور بشید!(و هر سه تاشون خندیدن) آتیلا و آتش هم وارد خونه شدن.. .

آتش و آتیلا کلی از خاطرات بچگیشون گفتن و خندیدن.

آتیلا=امشب قراره گشنگی بکشیم؟

آتش=نه جناب شکم پرست امشب جوجه کباب مهمون من! به سلامتی آزادیمون!

آتیلا=خیلی مردی!

آتش =مرغی که فکر کنم آتوسا خوابونده بود تو مواد رو با چنتا سیخ برداشتیم و رفتیم تو حیاط.. جوجه ها رو زدم به سیخ. آتیلا=دلم برای غذای بیرونه زندان تنگ شده بود..

پایان پارت ششم..

بازدید : 11
چهارشنبه 14 آذر 1403 زمان : 11:23

سخن انسانان در این باره..

من زندگی میکنم تا عاشق شوم..

من زندگی کردم و عاشق شدم..

من عاشق شدم و حالا زندگی خوبی دارم..

من عاشق شدم و بهم خیانت شد..

من از عاشق شدن میترسم..چون ازش ضربه خوردم..

من عاشق شدم .. شکست خوردم و میخوام خودکشی کنم..

من زندگی کردم..ولی عاشق نشدم..سردرگم توی پیاده‌رو قدم میزدم..سرد بود..سرم درد میکرد..قلبم تیر میکشید..تنفس برام سخت شده بود..تاریک بود..من چه سودی برای دیگران دارم؟..همه ازم متنفرن؟..من مامان و بابامو کشتم؟..

یهو به یک نفر برخورد کردم..زمین خورد..سرش به دیواره های کوتاه بلوار برخورد کرد..سرش شکست..

خون همه جا پاشید..لباسام خونی شدن..گوشام سوت میکشیدن..جلومو تار میدیدم..خون سرخ رنگ و غلیزش زیر کفشام جریان پیدا کرده بود..

سرم گیج میرفت..یهو صدای جیغ گوش خراش یک خانم رو شنیدم..داشت به پلیس زنگ میزد..

زود از اونجا فرار کردم..درحالی که میدویدم اشک هام گونه هامو خیس کردن..من یک قاتل عوضی بیشتر نیستم..کاش منم توی اون تصادف با مامان و بابام مرده بودم..

صدای بوق بلند ماشین رشته افکارمون پاره کرد..

اما..دیگه دیر شده بود..

نویسنده=آیهان میهراد

بازدید : 14
سه شنبه 13 آذر 1403 زمان : 20:04

قتل عام شب..

پارت پنجم=

آتش=با آتیلا وارد سلولمون شدیم و دیدم بَه خروس بی محل زود تر رسیده. آتش=به به آقا سپهر! انگار یاشا رو نداری؟! سپهر بدون اینکه نگاهشو از کتابش بگیره جواب داد..=تو حیاطه پیش دوتا دوست جدیدش.. آتیلا=با حرفی که سپهر زد بیشتر بهش مشکوک شدم، آتشو کشیدم کنار خودم و آروم کنار گوشش گفتم=آتش اینا مشکوکن به نظرم سپهر داره ی چیزیو مخفی میکنه..

آتش=ول کن هیچ غلطی نمیتونن بکنن بیا بریم سلول بچه ها احتمالا تا حالا دیگه گ...(بقه حرفشو خورد چون سپهر هم حرفاشونو میشنید) آتیلا=باشه بریم.. آتش و آتیلا رفتن جلو سلول بچه های اکیپ(اکیپ=گروه)

آتش=شایان؟ شایان=آره گرفتمش بیاید تو.. آتش و آتیلا رفتن داخل سلول و آتش گوشیو از شایان گرفت و رفت گوشه سلول و آتیلا جلوش ایستاد تا کسی متوجه آتش نشه.. آتش شماره میکا رو گرفت=

الو میک؟ میکا=الو آ.. آتش خودتی؟ بچه ها فکر کردن فرار کردی کجایی؟ آتش=یک لحظه خفه خون بگیر من حالا دو ساله زندونم میتونی با پارتی بازی درمون بیاری؟ میک=حاجی مگه الکیه؟ بعدم دستم خالی.. آتش =چقدر میخای؟ میکا=واسه در آوردن همتون یک چند میلیونی لازمه.. آتش=از ساسان بگیر بگو آتش گفته، میکا=حله. آتش=حواستون که به باند هست؟(توضیح=آتش رئیس یک باند بزرگ خلافکاره و این دوستاش هم از اعضای باند هستن و امشب قراره با کمک میکا برن بیرون) میکا=آره بابا خیالت راحت! آتش=خوبه! و گوشیو قطع کرد و موضوعو به بقیه گفت و با آتیلا برگشتن تو سلول خودشون، آتش رو تخت خودش نشست آتیلا هم بغل دستش.. . آتیلا=آتش به نظرت میشه؟ آتش=چرا نشه؟ میکا و ساسانو دست کم

ادامه پارت پنجم=

نگیر.. بعد آتیلا رفت رو تخت خودش و یک استراحت کردن.. سپهر=آتش و آتیلا خیلی تابلو هستن فکر کردن نفهمیدم امشب میرن هه.. آتیلا=چشمام رو هم بود که تو بلندگوی زندان اسممونو خونده شد.. هه پس میکا کار خودشو کرد.. با آتش و بقیه رفتیم.. تو راهرو همه داشتن تبریک میگفتن که سپهر اومد جلو.. سپهر=خوشحالم که آزاد شدید آتش.. این دوسال خیلی بهت سخت گذشت امیدوارم دیگه سر و کلت این دور و ور ها پیدا نشه(تموم مدت سرش پایین بود و با یک بغض حرف میزد) آتش=حرفای سپهر نمیدونم چرا ولی یک حس خوبی بهم داد ولی نمیدونم چرا هیچ وقت تو چشام نگاه نکرد.. آتش چونه سپهرو تو مشتش گرفت و تو چشماش که نگاه کرد یه لحظه تپش قلب گرفت انگار قبلا این چشما رو دیده بود.. یهو چشمای سپهر خیس شد و از اونجا دور شد و آتش به مسیر رفتنش خیره شد.. آتیلا=آتش؟ خوبی؟ بیا بریم.. آتش=عاام.. باشه بریم.. آتش و آتیلا و بقیه از زندون رفتن بیرون.. محیط بیرون زندان بعد از دوسال براشون یک تازگی متفاوت داشت یهو توجه آتش به ون مشکیه مخصوص باند جلب شد و با بقیه سوار ون شدن که دیدن ساسان و میکا هم داخلش منتظرشون بودن آتش=به به داداش ساسان چه خبر؟ میکا همه فکر کردن مردی!

میکا =دادا ما سگ جونیم! ساسان=خوش اومدین! میکا لباسای مشکی رنگ آتشو بهش داد و گفت=رفتیم باند پرسینگ لب و بینیتو بزن اونجوری باحال تره! آتش که داشت لباسارو میپوشید گفت حتما!- آتش=راستی ساسان باید از اونم انتقام بگیرم. ساسان=اوکیه. آتیلا =به باند که رسیدیم همه جمع شده بودن و ورود ما رو تبریک میگفتن.. ایلیا=مشتاق دیدار!،علی=خوش اومدید!.

پایان پارت پنجم..

امیدوارم لذت برده باشید..

لطفا نظرتونو در مورد رمان بگید..با تشکر فراوان..

بازدید : 16
سه شنبه 13 آذر 1403 زمان : 8:29

قتل عام شب..

پارت چهارم..=

آتیلا=خب بچه جون من آتیلا هستم. اینم آتشه. اینم سپهره البته تا صد سال سیاه سپهر باهات حرف نمیزنه.. سپهر نگاهشو تو کاسه چرخوند... .

آتش=عصر شده بود.. رفته بودم تو حیاط زندان رو نیمکت زیر سایه درخت نشسته بودم که آتیلا و بقیه هم اومدن.. .

شایان=چه خبرا؟ آتش=هیچی بابا مگه تو این آشغال دونی خبری میشه؟، آتیلا انگشت اشارشو دراز کرد..=هی بچه ها این دوتا رو! . یهو توجه آتش به سپهر و یاشا جمع شد که داشتن پچ پچ میکردن. آرمان=نکنه نقشه ای چیزی دارن؟، آتش دوباره زیاده روی کردی؟..، آتش سرشو کج کرد..=نه بابا فقط یک تهدید کوچیک واسه اون تازه وارده یاشا..

آتیلا=نکنه برا کلت نقشه دارن؟ شایان=راست میگه ها.. یک کاسه ای زیر نیم کاسشونه.. آتش=اگر اینطور باشه.. پس آرمان کلت دستت باشه از چشمات بیشتر مراقبشی میدونی که میخام با همین کلتِ برادرم انتقام کسی که کشتتشو بگیرم.. آرمان=از جونم بیشتر مراقبشم! آتش=خوبه.. خب اون پسره که دور از چشم پلیسا گوشی آورده بودو کودومتون میشناسید؟ شایان=من میشناسمش برای یک تلفن ششصد تومن میگیره.. آتش=عجب خب زندون که حقوقمون نمیده من فقط سیصد تومن دارم..

آرمین=منم سیصد تومن میزارم روش.. آتش=دمت گرم آرمین بریم بیرون جبران میکنم.. آرمین=کاری نکردم.. پرهام=میخای زنگ بزنی میکا؟ آتش=آره.. آتیلا=مگه تصادف نکرد؟(اسم کاملش میکائیل هست ولی صداش میکنن میکا)

آتش=سگ جون تر از این حرفاست.. شایان=امشب میزنیم بیرون؟ آتش=بستگی به میکا داره شایان تو گوشیو بگیر شایان=حله. آتش=شایان که رفت با بچه ها رفتیم سلول..

پایان پارت چهارم

..امیدوارم خوشتون اومده باشه..برای خوندن ادامه این رمان منو همراهی کنید و نظراتتون رو ارسال کنید..

تشکر فراوان..

بازدید : 19
دوشنبه 12 آذر 1403 زمان : 17:55

?what is life. زندگی چیست؟..

ما نوجوانان در ایران زندگی میکنیم..درس می‌خوانیم..مدرسه می‌رویم.. شاید هم دبیرستان و یا دانشگاه..شاید هم ابتدایی..

ما یک زندگی معمولی داریم..اما شاید دو نوجوان در روسیه به هم اعتراف عاشقی کنند..=

Я люблю тебя..من عاشقتم..

،ما ایرانی ها چی کم داریم؟..چرا ما مثل اونا زندگی نمیکنیم؟..چرا توی این سن داریم ضربه روحی میخوریم؟

درسته ..نوجوانان بی گناه ایرانی به دلیل کم توجهی خانواده و اطرافیان..نادیده گرفته شدن از طرف افراد..به سمت جنس مخالف کشیده میشن..چرا؟..چون اونا بهشون میگن=

دوستت دارم..عاشقتم..تو بهترینی..بهت افتخار میکنم..

،والدین ما ..چند بار تاحالا از این کلمات برای خطاب به ما استفاده کرده اند؟

شاید فقط برای روز تولد..شاید هم نه..

البته والدین مقصر نیستند..اونا هم توی بچگی بهشون کم توجهی شده..بهشون فهموندن..که فقط باید کار کنی و درس بخونی..ولی هیچکس به احساساتشون اهمیت نمیداده..اونا هم اهمیت دادنو یاد نگرفتن.درسته..متاسفانه کسی اهمیت دادنو به اونا یاد ندادن..پس اونا هم بلد نیستن چطور مارو درک کنن و به احساساتمون اهمیت بدن..

امیدوارم لذت برده باشید..تشکر فراوان..

منتظر نظراتتون هستم..

بدرود..

بازدید : 20
دوشنبه 12 آذر 1403 زمان : 11:37

قتل عام شب..

پارت دوم=

◉━━━━━───────

↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆

آتیلا=نشسته بودیم که زنگ غذا خوری بلند شد. با آتش و سپهر بلند شدیم رفتیم تو سالن غذا خوریه زندان.. من و آتش سر میز اکیپ خودمون که تو زندان و همچنین بیرون زندان داشتیم نشستیم.. هیچ کس جز اعضای اکیپ جرعت نزدیک شدن به میزو نداشت وگرنه با آتش طرف بود.. آتش سر جای همیشگیش نشست منم صندلی کناریش کم کم بقیه اعضا هم اومدن... اعضا=آتش، آتیلا، پرهام، آرمان، آرمین و شایان.. همه اومدن.. شایان دستشو روی کول آتش گذاشت..=چه خبر دادا آتش؟ چند وقته تو این دنیا نیستی؟. پرهام که از دیشب با شایان لج افتاده بود اخم سطحی کرد..=ولش کن شایان! به تو چه؟ سرت تو کار خودت باشه!.. شایان =باشه چشم مادر بزرگ! پرهام =خفه شو(یک قاشق برداشت و محکم کوبید تو سر شایان)

شایان=سرمو سوراخ کردی!

پرهام=حقته!، آرمان دستشو رو پیشونیش گذاشت..=دوتا بچه چهار ساله!، آرمین دوتا دستشو رو شکمش گذاشته بود..=گشنگی مردیم!، آتیلا دید آتش تو این دنیا نیست..=وای بستونه! کم ور ور کنید سرمون رفت! آتش به یکی از میز ها خیره شد..=به نظرتون اون بچه کله قهوه ایه کیه؟ آرمین یکی از دستاشو زیر چونش گذاشت..=تازه وارده با یک پسر دیگه آوردنش فک کنم برادرن.. پرهام=آره امروز آوردنشون یکیشون امیره اون یکی.. عااام اسمش یادم نیست. شایان=امیر و آیهان.. دستشون با این پسره هم سلولیه شما تو یک کاسته هست.. آتیلا=سپهر رو میگی؟ شایان=آره!. آتش تا اسم سپهرو شنید خواست بیشتر بفهمه..=چکاره هستن؟ شایان=قتل، دزدی، آدم ربایی و از جمله کارای خودمون..

آتش=دردسر نشن برامون..

شایان=بعید نیست..(همه بعد از غذا رفتن سلول خودشون) پایان پارت دوم..

امیدوارم لذت برده باشید

لطفا در نظر سنجی شرکت کنید و اگر از رمان خوشتون اومده منو همراهی کنید..تشکر فراوان..

بازدید : 25
دوشنبه 12 آذر 1403 زمان : 11:25

قتل عام شب..

نویسنده=آیهان میهراد

پارت اول=

◉━━━━━───────

↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆

حالا 2ساله زندانم، دیگه بهش عادت کردم.. قبلا هم چندبار تا پای طناب دار رفتم و برگشتم.. من خیلی آدم کشتم.. عذاب دادم. میشه گفت.. با این کار روحم ارضا میشه.. بهترین رفیقم و هم دستم آتیلا هست.. اسمم آتش هست.

یک نفر دیگه هم تو سلولمون هست اسمش سپهره.. موهاش مشکیه و تا بالای بینیش میاد.. همش خودشه و کاری با ما نداره هر وقت تو چشماش خیره میشم زود سرشو کج میکنه و وقتی باهام حرف میزنه سرشو پایین میگیره.. از کارش سردر نمیارم. تو این زندون همه ازم حساب میبرن.. چون میدونن اگر با من درگیر بشن چه شری براشون درست میکنم!

رو تختم نشسته بودم که آتیلا اومد کنارم و دستشو دور گردنم حلقه کرد..

آتیلا=هی چیه پسر؟ چرا تو خودتی؟. آتش موهای سرخش که حالا کمی بلندتر شده بودنو به عقب هدایت کرد..=حوصلم پوکید حالا 2سال تو این سوراخ موش.

آتیلا وزنشو روی آتش انداخت.. =منم مث تو! اینقد دلم برا آتوسا تنگ شده!.مامان و بابام تو آتیش سوزی مردن من و اون دوتایی زندگی میکردیم که حالا... اون تنهاست.. آتش=صد بار داستانتو شنیدم من خودم بزرگت کردم منم مامان و بابام مردن حالا تو همون یک خواهرم داری من که همونو ندارم چکار کنم؟ آتیلا=منو که داری؟ تا وقتی منو داری داداش میخای چکار؟ آتش=دیونه!

(وهردوشون خندیدن) پارت یک

امیدوارم از پارت اول رمان لذت برده باشید..

بازدید : 18
دوشنبه 12 آذر 1403 زمان : 8:13

رمان قتل عام شب..

داستان زندگی دو برادر که با وجود سختی هاشون کنار همدیگه شاد می‌مونن..

آتش و سپهر..

آیهان هستم ..برای خوندن این رمان خفن همراهم باشید!

تعداد صفحات : 1

درباره ما
موضوعات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    نظرسنجی
    آیهان هستم..از موضوع لذت میبرید؟..مننویسنده رمان هستم و قراره با همراهی شما عزیزان رمان هامو به نمایش بزارم..تشکر فراوان..





    خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    <
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 12
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 3
  • بازدید ماه : 3
  • بازدید سال : 12
  • بازدید کلی : 339
  • کدهای اختصاصی